تبلیغات
داروسازی 88 کرمان

با سلام به همه شما عزیزان

... از اون بنده خدا که خداحافظی کردم برگشتم پیش بزام عصامو پیدا کردم داشتم برمیگشتم دهاتمون که یه نیزار دیدم نزدیک تر که رفتم یه نی میون اون همه نی چشمو گرفت بی هوا رفتم و بریدمش توش خالی خالی بود روش اونقدر براق بود که خودمو توش می دیدم می خواستم برگردم که یهو چشم به اون تیکه دیگه افتاد که هنوز توی زمین بود انگار داشت گریه میکرد دلم به حال هر دو تیکه نی سوخت به همین خاطر تصمیم گرفتم که از این نی یه نی ای بسازم که توی دنیا تک باشه رفتم زیر سایه یه تک درخت نیشستم چند ساعتی مشغول بودم بعدش که کارم تموم شد توی نی شروع کردم به دمیدن وای چه صدایی داشت آدمو از خود بیخود میکرد همه حرفای آدمو میزد دیگه نیازی نبود این زبون سرخ رو خسته کنم!!!

وقتی برگشتم دهاتمون بزامو تو آغلشون کردم بعدش رفتم روی سکوی دم در خونم نیشستم و شروع کردم به نی زدن یه عالمه آدم دورم جمع شدن چند دقیقه ای نی زدم که یهو یه بنده خدایی بلند شد گفت:<شماها هم بیکارین این چیه گوش میدین>اینو که گفت چند نفری هم باهاش بلند شدن و رفتن من نی زدن رو ادامه دادم که یه بنده خدایی گفت:<عجب سوزناک میزنه اشک آدم در میاد>بازم چند نفری با اون هم صدایی کردن همین جور من نی میزدم و هر کدومشون یه نظری میدادن ولی هیچ کدومش اونی نبود که من میگفتم تازه اصلا من سوزناک نی نمیزدم با تمام شور و شادی وجودم نی می زدم با این حال من هر روز نی زدم و اونا هم میشنیدن منم هیچ چی نمی گفتم!!!

راز نهان دار و خموش ور خمشی تلخ بود

آن چه جگر سوزه بود باز جگر سازه

این آخرین قسمتش بود داستان بعدیم دیگه درباره شبان نیست(انتقاد یادتون نره)

تا هفته دیگه

Blog Skin