تبلیغات
داروسازی 88 کرمان
1388/07/27

یه روز یه پسری که اتفاقا خیلی هم شیطون بود از مادرش یه دوچرخه خواست مادرش برای اینکه اونو به خودش بیاره بهش گفت برو از خدا دوچرخه بخواه

پسر رفت تو اتاقش و رو یه کاغذ  نوشت :خدایا به من که پسر خیلی خوبی بودم یه دوچرخه بده

اما بلافاصله به این نتیجه رسید که این طوری فایده نداره و دوباره رو یه کاغذ دیگه نوشت:خدایا اگه به من یه دوچرخه بدی قول میدم از این به بعد پسر خوبی باشم

ولی دید این طوری هم به نتیجه نمیرسه ناگهان فکری به خاطرش رسید و با عجله به طرف کلیسا رفت مادرش که این صحنه رو دید خوشحال شد وخدا رو شکر کرد

پسر بعد از چند دقیقه برگشت به اتاقش و مجسمه مریم مقدسی که از کلیسا دزدیده بود روی میز گذاشت و روی کاغذ نوشت:خدایا مادرت پیش منه اگه دوستش داری یه دوچرخه به من بده!!!!!!!!!!!!

این مطلبو برای عوض کردن فضای وبلاگمون که اخیرا کمی متشنج شده نوشتم

قبلا تو یه سایت خوندمش ولی الان اسم اون سایت یادم نیست امیدوارم راضی باشن

راستی جواب دوستانی که برای پستای قبلیم نظر گذاشتن رو دادم اگه دوست داشتن یه سر بزنن

Blog Skin