تبلیغات
داروسازی 88 کرمان

سلاااااااااااااااام

یهووووووووووو منم اومدم خیلی خوشحالم که به جمع نویسندگان وبلاگ اضافه شدم نیازی به خوشامد گویی نیست شرمنده نکنین

فکر کنم بد نباشه با یک متن ادبی(که از من خیلی بعیده)از عرفان نظر اهاری شروع کنم:

دو بال کوچک نارنجی

هیچ کس وسوسه اش نکرد،هیچ کس فریبش نداد ،او خودش سیب را از شاخه چید وگاز زد و نیم خورذه دور انداخت.

او خودش از بهشت بیرون رفت و وقتی به پشت دروازه بهشت رسید ایستاد.انگار می خواست چیزی بگوید .چیزی اما نگفت.خدا دستش را گرفت و مشتی اختیار به او داد وگفت:برو؛زیرا که اشتباه کردی.اما اینجا خانه ی توست هر وقت که برگردی ؛و فراموش نکن که از اشتباه به امرزش راهی هست.

او رفت و شیطان مبهوت نگاهش می کرد.شیطان کوچکتر از ان بود که او را به کاری وادار کند.شیطان موجود بیچاره ای بود که در کیسه اش جز مشتی گناه چیزی نداشت.

او رفت اما نه مثل شیطان مغرورانه  تا گناه کند ، او رفت تا کودکانه اشتباه کند.

او به زمین امد واشتباه کرد ، بارها وبارها. اشتباه کرد ، مثل فرشته ی  بازیگوشی  که گاهی دری را بی اجازه باز میکند، یا دستش به چیزی میخورد وان را میاندازد.

فرشته ای سر به هوا که گاهی سر می خورد  ،می افتد ودست وبالش می شکند.

اشتباه های کوچک او مثل لباسی نامناسب  بود که گاهی  کسی به تن می کند . اما ما همیشه  تنها  لباسش  را دیدیم  وهرگز قلبش را ندیدیم  که زیر پیراهنش بود. ما از هر اشتباه او  سنگی ساختیم وبه سمتش پرت کردیم .سنگهای ما روحش را خط خطی کرد وما نفهمیدیم .

اما یک روز او بی انکه چیزی بگوید،لباسهای نا مناسبش را از تن در اورد و اشتباه های کوچکش را دور انداخت و ما دیدیم که او دو بال کوچک نارنجی هم دارد؛دو بال کوچک که سال ها از ما پنهان کرده بود و پر زد مثل پرنده ای که به اشیانه اش بر می گردد.

او به بهشت برگشت و حالا هر صبح وقتی خورشید طلوع می کند،صدایش را می شنویم زیرا او قناری کوچکی است که روی انگشت خدا اواز می خواند.

امیدوارم که دوسش داشته باشین

Blog Skin